X
تبلیغات
هر چی تو بگی
هر چی تو بگی
نگارش در تاريخ چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1392 توسط بهنام




نگارش در تاريخ دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392 توسط بهنام

- بفرمایید ریاست جمهوری!
 




 
- لازم باشه ، خودم هُلت می دم ؛ قضیه مرگ و زندگیه!
 


 

- قربون اون شیرین زبونی هات برم من! میکروفن درست کنت هم می شم؛ فقط دولت بعد هوای ما رو داشته باش



 

خبردار!
 




- هر جا بری منم میام مشایی...دنبالتم فدات بشم مشایی
 




- آقا راه رو باز کنین، رئیس جمهور بعدی داره میاد...
 

نگارش در تاريخ جمعه بیستم اردیبهشت 1392 توسط بهنام

خستـه‌ام از آرزوها، آرزوهای شعــــــــــاری

شــــــــــوق پرواز مجازی، بالهای استعاری


لحظه‌های کاغذی را روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی، زندگیـــــــــــــــهای اداری

آفتاب زرد و غمگین، پله‌های رو بـــــــه پایین
سقفهای سرد و سنگین، آسمانهای اجاری


با نگاهی سرشکسته، چشمهایی پینه‌بسته
خسته از درهای بسته،خسته از چشم‌انتظاری

صندلیهای خمیده، میزهــــــــای صف‌کشیده
خنده‌های لب پریده، گریه‌هـــــــــای اختیاری

عصر جدولهای خالی، پارکهای ایـــــن حوالی
پرسه‌های بی‌خیالی، صندلیهای خـــــماری


سرنوشت روزها را روی هم سنجاق کردم
شنبه‌های بی‌پناهی، جمعه‌های بی‌قراری


عاقبت پرونده‌ام را با غبـــــــــــــــــــــار آرزوها
خاک خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری


روی میز خالی من، صفحه‌ی باز حـــــــوادث:

در ستون تسلیت‌ها نامی از ما یادگـــــــاری


" قیصر امین پور "


نگارش در تاريخ سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1392 توسط بهنام
نگارش در تاريخ شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392 توسط بهنام
اوایل دهه شصت نوجوانی بیش نبودم،

اما خوب به خاطر دارم آن روزهایی را كه تنها شامپوی موجود

شامپوی خمره ای زرد رنگ داروگر بود
.





تازه آن را هم باید از مسجد محل تهیه می كردیم و اگر شانس

یارمان بود

و از همان شامپوها یك عدد صورتی رنگش كه رایحه سیب داشت

گیرمان می آمد حسابی كیف می كردیم.

سس مایونز كالایی لوكس به حساب می آمد و پفک نمکی و ویفر

شكلاتی یام یام تنها دلخوشی كودكی بود.



صف های طولانی در نیمه شب سرد زمستان برای 20 لیتر نفت!



.

.

صف های كپسول گاز كه با كامیون در محله ها توزیع می شد


.
.
خالی كردن گازوئیل با ترس و لرز در نیمه های شب
جیره بندی روغن، برنج و پودر لباسشویی ...
نبود پتو در بازار ، تازه عروسان را برای تهیه جهیزیه به دردسر

می انداخت
.
و پوشیدن كفش آدیداس یك رویا بود

همه اینها بود، بمب هم بود و موشك و شهید و ...

اما كسی از قحطی صحبت نمی كرد



یادم هست با تمام سختی ها وقتی وانت برای جمع آوری كمك های

مردمی وارد كوچه می شد
بسته های مواد غذایی، لباس و پتو از تمام خانه ها سرازیر بود

.

.



.

.همسایه ها از حال هم با خبر بودند، لبخند بود، مهربانی بود،

خب درد هم بود...





و اما امروز
امروز فروشگاه های مملو از اجناس لوكس خارجی در هر محله و

گوشه كناری به چشم می خورند و هرچه بخواهید و نخواهید در

آنها هست.

از انواع شكلات و تنقلات گرفته تا صابون و شامپوی خارجی، لباس

و لوازم آرایش تا

موبایل و تبلت و ...
داروهای لاغری تا صندلی های ماساژور، نوشابه انرژی زا و البته

بستنی با روكش طلا !

.

.


.

.

و حال ، این تن های فربه، تكیه زده بر صندلی های نرم اتومبیل های

گران قیمت

از شنیدن كلمه قحطی به لرزه افتاده به سوی بازارها هجوم می بریم.

مبادا تی شرت بنتون گیرمان نیاید!

مبادا زیتون مدیترانه ای نایاب شود!

مبادا فریزرمان از مرغ! خالی شود!
.
.
.
متاسفانه اشتهایمان برای مصرف، تجمل، فخر فروشی و له كردن

دیگران سیری ناپذیر شده است ...!!



.

.و بعضی چیزها را هم

بهتره نگیم






.

قحطی امروز که در این روزگاران آن را به وضوح لمس می کنیم :



قحطى ایمان است

قحطی اخلاق است



قحطی عشق و محبت است

قحطی انسانیت است

.

.

.


.

.

.

جانا به غریبستان چندین به چه می‌مانی

بازآ تو از این غربت تا چند پریشانی

صد نامه فرستادم،صد راه نشان دادم

یا نامه نمی‌خوانی یا راه نمی‌دانی

گر نامه نمی‌خوانی خود نامه تو را خوانم

ور راه نمی‌دانی در پنجه ی ره دانی

بازآ که در آن محبس قدر تو نداند کس

با سنگ دلان منشین چون گوهر این کانی

یا علی مدد
 

نگارش در تاريخ شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392 توسط بهنام

بگذار دلم سر به بیابان بگـــذارد


دیوانگی من به کسی ربط ندارد

نگارش در تاريخ چهارشنبه چهاردهم فروردین 1392 توسط بهنام


از رفتنت دهان همه باز...


                    انگار گفته بودند:

        

                                             پرواز...

        

                                                            پرواز...


نگارش در تاريخ دوشنبه بیست و یکم اسفند 1391 توسط بهنام
به گزارش افکارنیوز، روزنامه کیهان در ستون گفت و شنود خود نوشت:

گفت: در مراسمي با عنوان جشن استقبال از نوروز خطاب به اسفنديار مشايي گفته شد آقاي مشايي مردي است بهاري، بهاري، بهاري!

گفتم: قرار بود در اين شب عيدي براي اقشار مستضعف و محروم جامعه كاري بكنند و شرّ گراني را از سر آنها كوتاه كنند، نه اينكه با هزينه بيت المال و از كيسه همين مردم محروم، جشن بگيرند و از خودشان تعريف كنند.

گفت: اي عوام! خب! وقتي هيچكس از آنها تعريف نمي كند مجبورند خودشان از همديگر تعريف و تمجيد كنند.

گفتم: ولي مردم كه طرف را مي شناسند و با اين تعريف و تمجيدهاي كيلويي كه نظر آنها عوض نمي شود.

گفت: چه عرض كنم؟!

گفتم: يارو براي ديدن كانال هاي ضد اخلاقي يك ديش ماهواره روي پشت بام خانه اش نصب كرده بود و به خيال خودش براي اين كه رد گم كند، روي آن نوشته بود كولر آبي!

نگارش در تاريخ دوشنبه بیست و سوم بهمن 1391 توسط بهنام
دلم چون کوره ای سوزان

قلبم نیز خون افشان

که من دائم عاشقش بودم و اکنون نیز هستم

اما ، او . . .

من نمیدانم

یا نمیخواهم بدانم . . .

که مرا حال خوشی هست چنین

با همین سوختن و ساختنم زندگی خواهم کرد...

و مرا حال خوشی هست چنین

نگارش در تاريخ دوشنبه نهم بهمن 1391 توسط بهنام
برای مشاهده حیوانات دورگه به ادامه مطلب رجوع کنید . . .



ادامه مطلب...

اسلایدر

دانلود فیلم